سعدى
17
بوستان ( فارسى )
355 از آسايش آنگه خبر داشتى * كه در روى ايشان نظر داشتى « 1 » وزير اندرين شمهاى راه برد * بخبث اين حكايت بر شاه برد كه اين را ندانم چه خوانند و كيست * نخواهد بسامان درين ملك زيست سفركردگان لاابالى زيند * كه پروردهء ملك و دولت نيند 360 شنيدم كه با بندگانش سرست * خيانت پسندست و شهوتپرست نشايد چنين خيره روى تباه * كه بدنامى آرد در ايوان شاه مگر نعمت شه فرامش كنم * كه بينم تباهى و خامش كنم بپندار نتوان سخن گفت زود * نگفتم ترا تا يقينم نبود ز فرمانبرانم كسى گوش داشت * كه آغوش را اندر « 2 » آغوش داشت 365 من اين گفتم اكنون ملك راست راى * چو من « 3 » آزمودم تو نيز آزماى به ناخوبتر صورتى شرح داد * كه بد مرد را نيكروزى « 4 » مباد بدانديش بر خرده چون دست يافت * درون بزرگان به آتش بتافت بخرده توان آتش افروختن * پس آنگه درخت كهن « 5 » سوختن ملك را چنان گرم كرد اين خبر * كه جوشش برآمد چو مرجل بسر « 6 » 370 غضب دست در خون درويش داشت * و ليكن سكون دست در پيش داشت كه پرورده كشتن نه مردى بود * ستم در پى داد سردى بود ميازار پروردهء خويشتن * چو تير « 7 » تو دارد بتيرش مزن بنعمت نبايست پروردنش * چو خواهى ببيداد خون خوردنش ازو تا هنرها يقينت نشد * در ايوان شاهى قرينت نشد 375 كنون تا يقينت نگردد گناه * بگفتار دشمن گزندش مخواه ملك در دل اين « 8 » راز پوشيده داشت * كه قول حكيمان نيوشيده داشت دلست اى خردمند زندان راز * چو گفتى نيايد بزنجير باز نظر كرد پوشيده در كار مرد * خلل ديد در راى هشيار مرد
--> ( 1 ) . در بعضى از نسخهها اين دو بيت نيز هست : چو خواهى كه قدرت بماند بلند * دل اى خواجه در سادهرويان مبند وگر خود نباشد غرض در ميان * حذر كن كه دارد بهيبت زيان ( 2 ) . كه آغوش رومى در . ( 3 ) . چنانك . ( 4 ) . روز نيكى . ( 5 ) . گشن . ( 6 ) . اين سخن / كه خونش برآمد چو مرجان بتن . ( 7 ) . كمان . ( 8 ) . در بعضى از نسخ اين عبارت تحريف شده و مينمايد چنين بوده : ملك را درين .